بخشی از یکی از دست نوشته های دوست و همشهریمان زنده یاد " هادی مرادی" که در بهاری ترین ایام عمر به جمع دوستان سفر کرده پیوست .                        یادش بخیر و روحش شاد

 در زندگی هر کس لحظات زیبایی هست که تا آن دور دست افق ٬ خاطره اش نام نهاده اند و به آن  می بالند.  

نمی دانم چرا اما تمام خاطرات من چونان قله هایی سر به فلک کشیده و دست نیافتنی هستند که نتوانسته ام آنها را فتح کنم و یا حتی در اندیشه دست یازیدن به آنها باشم و بزرگترین آنها عشق٬ گاهی چنان مرا مغلوب می کند که آستین چرک پیراهنم هم ٬ مبهوت از اینهمه میهمان ناخوانده خیس٬ دست سردم را محکم در آغوش می فشرد . نه ٬ چگونه می توانم آرام بگیرم.

آسمان کبود و هوا بارانیست. پس لاجرم گونه ام را به باران بی مجال اشک می سپارم و تا آخر دنیا  می گریم.     

می گریم و می دانم پشت این غروب تلخ و جنون آسای نبودن ٬ او خواهد بود و چون اولین ستاره شب بر تارک هر آنچه که نیست خواهد درخشید.

اری شاید وقتی دیگر ٬ زمانی دور ٬ همین فردا این دفتر تنها بازمانده شبی زیبا باشد....