باد خزان
باد خزان حمله كرد بر چمن و باغ من بار دگر تازه شد از ستمش داغ من
بر چمن و باغ من باد خزان حمله كرد چيد زشاخه گلي ،رفت و به من خنده كرد
از ستم روزگار رفت عزيزم زدست داغ دلم تازه شد كاسه صبرم شكست
رفت عزيزم ز دست شد دلم از غم كباب خانه اميد من بار دگر شد خراب
سوختم و ساختم خانه ويرانه را شاد نمودم دل خويش و بيگانه را
خانه اميد من زحمت بسيا ر داشت بهر من ناتوان رنج و غم و كار داشت
ناله اگر مي كنم اين دل من سنگ نيست ناله من ناله مرغ شباهنگ نيست
ناله اگر مي كنم در غم او چاره نيست غم شده مهمان من يكدم و يكباره نيست
طاق شده طاقتم گريه شده كار من گريه شده داروي اين دل بيمار من
اين همه اندوه و غم بر دل من ساده نيست داغ جوان روي دل قصه و افسانه نيست
نيست زعقل و خرد اين همه فرياد من مظهر مهر و وفا كي رود ا ز ياد من
اين همه اشعار من حاصل خون دل است آتش غم بر جگر، دم نزدن مشكل است
بهر عطايي بجز صبر و دعا راه نيست آنكه نصيحت كند از دلش آگاه نيست
سروده ای از فخرالدین عطایی در غم جانسوز درگذشت فرزندش"فاطمه"مادر ۳ کودک خردسال که همچون برادرش "منصور" در عنفوان جوانی،ناباورانه ،جان به جان آفرین تسلیم کرد.