شدم عاشق....
شدم عاشق و تبه شد همه عمر و روزگارم همه شب به یاد مجنون و به فکر شهریارم
همه شب به کنج خانه نگهم به در نشستم چه بسا که شب سحر شد در خانه را نبستم
در خانه را نبستم به امید روی ماهت زجهان و جان گذشتم به امید یک نگاهت
شده آتش دل من نگه شرر فشانت به خدا که ترس دارم رسد آتشم به جانت
همه روز در خیال و همه شب در آرزویت گهی از جمال گفتم و گهی زخلق و خویت
به امید دیدن تو به خدا شبی نخفتم چه بسا به یاد رویت غزل و ترانه گفتم
غزل و ترانه از عشق تو بیشما ر گفتم گهی از خزان و گاهی زگل و بهار گفتم
سخن و ترانه هایم به دلت اثر ندارد به دلم زدی تو آتش و کسی خبر ندارد
شده ام اسیر دامت تو به من نظر نداری زدل اسیر دامت به خدا خبر نداری
دمی از سر محبت تو به من نظر نکردی زفغان و آه و سوز دل من حذر نکردی
همه شب طلب نمایم زخدا سلامت تو که غلام حلقه در گوش و شوم به خدمت تو
شده خون دل عطایی و بود همین دعایش به دلت اثر نماید غزل و ترانه هایش
سراینده :فخرالدین عطائی 19/8/85